دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۴۹
اشعار شب اول محرم (حضرت مسلم ع)

حوزه/ پیش از آن‌که کاروان کربلا به سرزمین عشق برسد، مسلم بن عقیل (ع) با غربت، وفاداری و شهادت خود، نخستین برگ از حماسهٔ عاشورا را در کوچه‌های کوفه رقم زد؛ سفیری که تا آخرین نفس بر عهد خویش با امام حسین (ع) استوار ماند.

به گزارش خبرگزاری حوزه، در شب‌های سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، مجموعه‌ای از اشعار برگزیده و منتخب شاعران آیینی ویژه دههٔ نخست محرم را به محضر ارادتمندان و دلدادگان مکتب عاشورا تقدیم می‌کنیم.

باور نمی‌کردم گذرها را ببندند

من را که می‌بینند درها را ببندند

خورشید بودم زیر نورِ ماه رفتم

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

این کوچه های تنگ، آخر گیرم انداخت

امروز جان دادم اگر، جانت سلامت

دندان من افتاد، دندانت سلامت

حالا که می آیی کفن بردار حتماً

ای یوسف من! پیرُهن بردار حتماً

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

با دخترانت گوشواره کم بیاور

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

اینجا برای خیزران، لب را نیاری

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

اصلا ببین گُل ها توان خار دارند؟

پرده نشینان طاقت بازار دارند؟

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

وقت کنیزی، دختر من را بگیرند

علی‌اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

کاش میشد بنویسم که گرفتار شدم

مثل خورشید گرفتار شب تار شدم

مرد این شهرم و به پیر زنی مدیونم

این هم از غربت من بود که ناچار شدم

من نمی‌خواستم علت دلواپسی

حضرت زینب کبری شوم... انگار شدم

من در این خانه تو در خانه خولی ...تازه

با تو همسایه دیوار به دیوار شدم

کاش میشد بنویسم کفنی برداری

کفنی نیست اگر پیرهنی برداری

علی اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

نامه‌ای را که نوشتم جگرم را سوزاند…
دست من بشکند این بال و پرم را سوزاند

یک نفر نیست که در کوفه پناهم بدهد…
غیر از این توئه کسی نیست که راهم بدهد

نگرانم, نگرانم ,که پریشان بشوی..
با زن و بچه ات آواره و حیران بشوی

کارو بار همه ی نیزه فروشان گرم است
طفل شش ماهه نیاور که بیابان گرم است

دختران تو عزیز اند نیایی یک وقت
کوفیان فکر کنیز اند نیایی یک وقت

جگرم سوخت به قربان اباعبدالله.
بفدای لب و دندان اباعبدالله.

به روی خاک کشیدند تنم را بخدا
میکشیدند ز مویم بدنم را بخدا

بر سربامم و گودال تو را میبینم…
لحظه ی غارت اموال تو را میبینم

تا قیامت به تن بی کفنت مدیونم..
نیزه ای گر برود در بدنت.. مدیونم

یا که چکمه بخورد بر دهنت مدیونم
من به انگشتر و انگشت تنت مدیونم

ترسم این است که پیش همه عریان بشوی
کاش میشد که نیایی و پشیمان بشوی

ترسم این است لباس تو به غارت برود.
ترسم این است که زینب به اسارت برود

کوفه را شرم و حیا نیست اباعبدالله.
جای تو طشت طلا نیست اباعبدالله

شاعر: حامد جولازاده

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

در کوچه‌های کوفه شدم در بدر حسین
طعنه شنیده‌ام به سر هر گذر حسین

اینجا کسی پناه به مسلم نمی‌دهد
آواره‌ام به کوفه ز شب تا سحر حسین

دنیا غریب مثل سفیرت ندیده است
غربت نصیب من شده در این سفر حسین

سرگرم نیزه ساختن حرفه‌ای شدند
جز این نداشتند گمانم هنر حسین

اینجا میا که ساقی تو می خورد زمین
در علقمه شوی تو شکسته کمر حسین

دلشوره ام برای تو و دختران توست
گر چه شود حمیده من بی پدر حسین

پیراهن اضافه اگر داشتی بیار!
زیور دگر برای رقیه نخر حسین!

روی قناره پیکرم و سر به روی بام
دادم سلام بر تو به چشمان تر حسین

شاعر: رضا رسول زاده

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

آه، بدجور مرا کوفه به هم ریخت حسین
همه شهر به یکباره سرم ریخت حسین

باورم نیست که آواره شدم در این شهر
نیست پنهان ز تو، بیچاره شدم در این شهر

تو نبودی که ببینی چه شبی سر کردم
تا سحر گریه به تنهایی حیدر کردم

باورم نیست که آواره صحرا شده ای
باورم نیست که تو یکه و تنها شده ای

کاش اینجا نرسی، کوفه پر از نیرنگ است
کوچه هاشان همگی مثل مدینه تنگ است

رفته از کف همه تاب و توانم چه کنم
نامه دادم که بیا، دل نگرانم چه کنم

نگرانم نکند زینبت اینجا برسد
تو نباشی و خودش بی کس و تنها برسد

چقدَر نقشه شوم است که در سر دارند
نکند دخترکان معجر نو بر دارند

وعده زیور و خلخال به هم می دادند
وعده غارت گودال به هم می دادند

نگرانم چه کنم، پیرهنت را بردار
آه آقای غریبم کفنت را بردار

چند تا مشک پر از آب بیاور حتما
آه لب تشنه شدم، آب ندادند به من

کوفه در فکر اسیرند چه بد خواهد شد
خیزران دست بگیرند چه بد خواهد شد

کوفه از قهقه حرمله ها سرمست است
کمر قتلِ غریبانه مهمان بسته است

شاعر: وحید محمدی

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

صبح شد یک طرف سرم افتاد

یک طرف نیز پیکرم افتاد

از روی پشت بام افتادم

با علیک السلام افتادم

بدن من شکست خوشحالم

سر راهت نشست خوشحالم

بی سبب نیست اینکه خوشحالم

زن و بچه نبود دنبالم

آی مردم سپاه بی نفرم

صبح خالی نبود دورو برم

حرفی از زخم با پرم مزنید

این همه سنگ بر سرم مزنید

آی مردم گناه من عشق است

بهترین اشتباه من عشق است

آی مردم کمی حیا بد نیست

بی وفاها کمی وفا بد نیست

سنگ خوردم شکست گونه ی من

غصه خوردم شکست روزه ی من

نفسم را اسیر کردم و بعد

وسط کوچه گیر کردم و بعد .....

کوچه هایی که تنگ و باریک اند

روز هم چون شبند تاریک اند

بدی کوچه های تنگ این است

می شود هر طرف رهت را بست

مثلا کوچه ای که زهرا رفت

از تنش تازیانه بالا رفت

مثل این مردمی که بی عارند

مثل اینها مدینه بسیارند

مثل اینها مدینه هم بودند

دور بیت الحزینه هم بودند

تو نبودی مدینه را گفتی ؟

قصه ی داغ سینه را گفتی ؟

تو نگفتی خوشیم مادر بود

مادرم دختر پیمبر بود ؟

تو نگفتی صداش میلرزید

پدرم تا که کوچه را میدید ؟

تو نگفتی هنوز غمگینی

فکر پرتاب دست سنگینی ؟

تو نگفتی نگات پژمرده

مادرت بارها زمین خورده؟

من که کوچه نشین شدم مردم

یا که نقش زمین شدم مردم

کوچه بود و زمان چیدن بود

به خداوند فاطمه زن بود

جان به راه حسین میبازم

تا کند مادر حسن نازم

علی اکبر لطیفیان

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

قدم به راه بیابان نزن, به کوفه نیا
بیا به کوفه ولی بی کفن به کوفه نیا

من از خیانت این شهر کوهِ تجربه‌ام
برای تجربه اندوختن به کوفه نیا

یتیم‌تر نکن این طفل را و حداقل
به اتفاق یتیمِ حسن به کوفه نیا

به خاطر دل زینب کمی تامل کن
برای حرمت و تکریم زن به کوفه نیا

من از جسارت و غارت زیاد می ترسم
که کوفه پر شده از راهزن, به کوفه نیا

به گوش می رسد آهنگ کودکی محزون
:«بس است عمه ی من را نزن», به کوفه نیا

نشسته اند به پای شُرِیح و بعد از آن
به فکر بردن سر از بدن , به کوفه نیا

تنت به کرب و بلا و سرت …خدا داند
خلاصه هر دو به دور از وطن , به کوفه نیا

هنوز در عجبم دست من چرا نشکست؟
نوشته ام که بیا جان من به کوفه نیا

شاعر: مظاهر کثیری نژاد

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

گفتم بیا حالا پشیمانم که گفتم
ازبسکه یاد خواهرت زینب میفتم

آقای من برگرد وقت روزدن نیست
اینجا برای کشته های تو کفن نیست

بازارشان رونق ندارد سال تا سال
چوب حراجی میزنند اینجا به خلخال

لشکر بیاور باخودت دختر نیاور
جان علی! شش ماهه را دیگر نیاور

آهن فروشان تا سحر بازند اینجا
از شاخه هم سر نیزه میسازند اینجا

اصلاً شما داری چه اصراری بیایی؟
مشک اضافه کاش برداری بیایی

می تازد اینجا روی چشمت خواب، حتی
اینجا طرفدارت نمانده آب، حتی

گفتم حسین و خنجری از پشت خوردم
یک مُشت، کوفی آمدند و مُشت خوردم

تکیه به دیواری زدم که بر سرم ریخت
از دار افتادم تمام پیکرم ریخت

با تو سر دعوا و حرص مال دارند
اینجا برای جنگشان گودال دارند

در شهر پیچیده خبرهای زیادی
پای تجارت رفته سرهای زیادی

بد اخمی و زخم زبان ها را ندیدی
کندی خنجرهای آن ها را ندیدی

انگشتر پیغمبری را در بیاور
جای عبا و پیرهن، معجر بیاور

شاعر: رضا دین‌پرور

اشعار شب ششم محرم؛ حضرت قاسم(ع)

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha